سفرنامه
  
 ماجرا ها، خاطرات و یادداشت های سفر
 
فروردین 1387
آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 43613

hesgan@yahoo.com

پلان های روزانه


ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹ ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
16 فروردین 1387
تایلند: وحشت در جادۀ جنگلی – ژوئن ۲۰۰۵

بعضی وقت ها آدم کارهایی انجام می دهد که تنها پس از انجام به خطرناک بودن آن پی می برد!

یکی از اصلی ترین جاذبه های توریستی تایلند معابد آن می باشند که به راستی دیدنی هستند. فضایی خاص و سکوت آرامش بخشی درون این معابد وجود دارد که نظیرش را هرگز تجربه نکرده بودم.

من پیش از سفر به تایلند فهرست کاملی از معابد مهم و مشهور این کشور تهیه کردم و سعی کردم تا حد امکان از تمامی آنها بازدید کنم. اغلب آنها داخل بانکوک قرار دارند و تعدادی هم خارج از شهر. یکی از معروفترین این معابد که به "معبد بودای نشسته" شهرت دارد خارج از بانکونک واقع است و برای رسیدن به آن می بایست مقداری از راه را با اتوبوس و باقی را پیاده – از میان جنگل – طی کرد.

من بسیار مشتاق بودم که این معبد را ببینم زیرا یکی از معروفترین مدرسه های مذهبی بوداییان کنار این معبد قرار داشت. من ساعت ۴ عصر از بانکوک راه افتادم و نیم ساعت بعد به ابتدای راه جنگلی رسیدم. از اینکه هیچ توریست دیگری آنجا نبود کمی یکه خوردم اما تابلویی وجود داشت که نشان می داد برای رسیدن به معبد باید از همین راه عبور کرد.

راهی که به سمت معبد می رفت از میان جنگلی می گذشت که هر لحظه انبوه تر، ساکت تر و تاریک تر می شد! پس از طی مسافتی به ادامۀ راه شک کردم. حتی تصمیم گرفتم برگردم! چند قدم هم برگشتم اما با خودم فکر کردم اگر این معبد را نبینم تا آخر عمر خودم را سرزنش خواهم کرد! بنابراین به راه ادامه دادم. پس از طی چند صد متر به یک دهکده رسیدم. یک دهکدۀ کاملا ابتدایی با مردمی بدوی. مردمی نیمه لخت با خانه هایی که از کاه و برگ درختان ساخته شده بود. خانه هایی که دیوار نداشت و بیشتر به آلاچیق شبیه بود. راه خاکی درست از میان دهکده عبور می کرد، مردم ده بدون توجه به من مشغول کارهای خودشان بودند: نیایش، استراحت، پخت و پز و حتی حمام گرفتن درون سطل هایی بسیار بزرگ!

ناگهان متوجه شدم دو عدد سگ به فاصلۀ چند قدمی پشت سرم در حال تعقیبم می باشند... آنجا بود که فکر کردم اگر الان بلایی سر من بیاید شاید هیچوقت هیچکس حتی جنازه ام را هم پیدا نکند! خوشبختانه سگ ها تا پایان ده مرا همراهی کردند و بعد از کمی مکث به سمت ده برگشتند.

چند صد متر دیگر در آن جادۀ خاکی پیش رفتم تا بالاخره به معبد رسیدم. معبدی بسیار قدیمی با بودای سنگی بسیار بزرگ در وسط محوطۀ آن. معبدی پوشیده در درخت های قطور سر به فلک کشیده و دیواره هایی مملو از گیاهان جنگلی.

فضای داخل معبد آرامش بخش تر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتم. متاسفانه اجازۀ حضور در کلاس درس بودائیان را به خارجی ها نمی دادند ولی وقتی فهمیدم سه نفر توریست دیگر هم داخل معبد هستند انقدر خوشحال شدم که این موضوع را فراموش کردم!

حدود دو ساعت آنجا بودم و به محض اینکه آن سه نفر توریست تصمیم گرفتند برگردند من هم همراهشان به کنار جاده برگشتم!

شبیه این اتفاق باز هم در اردن برایم پیش آمد، زمانی که برای دیدن آرامگاه خضر پیامبر به یک جادۀ خاکی خارج شهر عجلون رفته بودم!


 
19 بهمن 1386
ایران: موزۀ جواهرات ملی

یکی از دیدنی ترین موزه های ایران، موزۀ جواهرات ملی است: محل نگهداری تمامی جواهرات سلطنتی و اشیاء گرانقیمتی که سفیران کشورهای خارجی به پادشاهان ایران اهداء کرده اند.

دریای نورپس از تهیۀ بلیت و بازرسی بدنی، به اندازۀ یک طبقه پایین می رویم تا به زیرزمین ساختمان بانک مرکزی برسیم. آنجا سالن کوچکی هست جهت انتظار برای ورود به سالن اصلی موزه که با یک در بسیار قطور رمزدار (شبیه یک گاوصندوق عظیم) از سالن انتظار جدا شده است. در این سالن با اولین شیء دیدنی برخورد می کنیم: تخت طاووس، یک تخت بزرگ جواهر نشان متعلق به شاهان افشار.

ورود به سالن اصلی موزه بصورت گروه های چند نفره ممکن است و تعداد بازدیدکنندگان داخل سالن هم به شدت کنترل می شود. پس از عبور از در ورودی بسیار قطور وارد گاوصندوق بزرگی می شویم که پر از جواهرات بزرگ و خیره کننده است. نور داخل سالن به زیبایی طراحی شده و فضایی نسبتاً تاریک بوجود آورده است.

جواهرات داخل ویترین های شیشه ای دیواری در اطراف سالن چیده شده اند و ویترین های بزرگی هم وسط سالن قرار گرفته که برخی اشیاء گرانقیمت را داخل آنها قرار داده اند: انواع گردن بند، انگشتر، تاج، عصا، تفنگ، لباس و... که اغلب متعلق به پادشاهان قاجار می باشند.

مهمترین شیء این موزه الماس دریای نور است که به راستی چشم را خیره می کند. این الماس آنقدر بزرگ است که باور حقیقی بودن آن کمی مشکل می نماید. روی این الماس به زیبایی تراش خورده است و با وجود نور کمی که روی آن افتاده باز هم در تاریکی برق می زند.

یکی دیگر از اشیاء خیره کنندۀ این موزه یک کرۀ جغرافیایی بسیار بزرگ است که برای نگهداری بطری های شراب استفاده می شده و هدیۀ انگلیسی هاست به یکی از شاهان قاجار. پایۀ این کره از طلا و سطح کره مملو از جواهرات رنگارنگ است: قاره ها را با جواهرات سبز رنگ، دریاها با جواهرات آبی و دو کشور ایران و انگلستان را با جواهرات قرمز رنگ تزئین کرده اند. وزن این کره ۳۴ کیلو است.

موزۀ جواهرات ملی کمی پایین تر از چهارراه استانبول و در زیرزمین ساختمان بانک مرکزی واقع است. زمان بازدید از آن به تنها چند ساعت در هفته محدود است. بهتر است پیش از رفتن از باز بودن آن مطمئن شد.

حداقل یکبار بازدید از موزۀ جواهرات ملی بر تمام ایرانیان واجب است!

لینک موزه


 
19 آبان 1386
انگلستان: ماجرای میدان راسل – سپتامبر ۲۰۰۳

در اروپا باید تا حد امکان از نگاه کردن به دیگران خودداری کرد. نباید از کسی عمداً فیلمبرداری کرد و نباید در خیابان هنگام راه رفتن به عابرانی که از روبرو می آیند خیره شد... شرایطی کاملاً متفاوت با آسیا و آنچه ما به آن عادت کرده ایم.

برای رفتن به British Museum با مترو به میدان راسل - شمال شرق لندن - رفتم. درست روبروی خروجی مترو پارک کوچک و زیبایی بود که طبق معمول از روی کنجکاوی وارد آن شدم. دوربین فیلمبرداری را روشن کردم و از پارک فیلم گرفتم. داشتم روی فیلم توضیح می دادم که کجا هستم و می خواهم کجا بروم که از داخل ویزور دوربین مرد ولگرد سیاهپوستی را دیدم که به طرف من می آمد. من - با آگاهی از تمام چیزهایی که در ابتدا گفتم - دوربین را به سمت دیگری چرخاندم تا از کادر خارج شود. اما مسیر حرکت من و آن مرد یکی بود و او برای چند ثانیه مقابل دوربین قرار گرفت.

با صدای فریادی که شنیدم سرم را بلند کردم و آن سیاهپوست را درست در مقابل خود یافتم! قد من ۱۸۳ سانتیمتر است اما در مقابل او خود را بی نهایت کوتاه می دیدم. او با چشمانی خشمگین به من خیره شده بود.

با عصبانیت از من پرسید چرا از او فیلم می گرفتم. من جواب دادم که از پارک فیلمبرداری می کردم و او بطور اتفاقی مقابل دوربین من قرار گرفته. اما او باور نمی کرد، یا نمی خواست که باور کند. با چشمان قرمز ترسناکش به من خیره شده بود و فریاد می کشید... من هر چه به اطراف نگاه کردم نه از پلیس خبری بود نه از رهگذری که از او کمک بخواهم. اصلاً انگار هیچکس در میدان نبود.

مرد سیاهپوست گفت باید دوربینت را به من بدهی تا نابودش کنم! من هم که اگر سرم می رفت دوربینم را به کسی نمی دادم آنرا عقب کشیدم. او سعی کرد به زور دوربین را از دست من خارج کند ولی من با تمام توان مقاومت کردم...

ناگهان – در یک چشم به هم زدن – هیچ اثری از مرد سیاهپوست در اطرافم نبود. گویی غیب شد. با تعجب به اطراف نگاه کردم و متوجه دو افسر پلیس شدم که از سمت دیگر میدان راسل عبور می کردند. اصلاً ندیدم او کجا پنهان شد ولی با چنان سرعتی اینکار را انجام داد که گویی دود شد و به هوا رفت.

من که به شدت ترسیده بودم، به سرعت به سمت پلیس ها راه افتادم و مدام پشت سرم را نگاه می کردم. تا وقتی وارد موزه نشدم خیالم راحت نشد و مدام فکر می کردم در حال تعقیب من است. آخر من علاوه بر دوربین، پاسپورت و حدود ۱۴۰۰ پوند انگلیس را هم در کیف داشتم.

این اخلاق اروپایی ها با آنچه ما بدان عادت کرده ایم کاملاً در تضاد است. ما اگر کسی را ببینیم که از ما فیلمبرداری می کند چه بسا که برایش دست هم تکان دهیم و لبخند بزنیم اما در اروپا اگر در خیابان هنگام راه رفتن به شخص مقابل نگاه کنید، طوری به شما نگاه می کند که می گوید "چرا به من خیره شده ای؟ مگر مرا می شناسی؟ اگر نمی شناسی آنطرف را نگاه کن!"

 


 
23 شهریور 1386
اردن: عمان - روز آخر (ژوئن ۲۰۰۶)

مسافرت من به اردن یک سفر کاری بود و طبق زمانبندی پروژه قاعدتا می بایست اول جولای به ایران برمی گشتم. ماه های اول بدون مشکل خاصی سپری شده بود اما هر چه به این تاریخ نزدیکتر می شدیم دلتنگی و بی قراری من هم بیشتر می شد. این بی قراری ها تا آنجا پیش رفت که هفته های آخر به ثانیه شماری افتاده بودم و دوست داشتم هر چه زودتر این مدت هم بگذرد و به ایران برگردم.

 

همیشه دوست داشتم شخصا احساس دوری از پدر و مادر و دوستان و بستگان را تجربه کنم. همیشه دلم می خواست احساس زندگی در کشوری بیگانه را از نزدیک لمس کنم. شاید تنها کسانی که شخصا و از نزدیک این حس را تجربه کرده باشند متوجه حرفهایم بشوند.

 

هفته های اول، برای مدتی جاذبه های کشور و شهر جدید انسان را مجذوب خود می کند. وارد دنیایی شده ایم که پیش از آن هیچ ایده ای نسبت به آن نداشته ایم. خیابان ها، خانه ها، فروشگاه ها، رنگ ها و نورها بسیار فریبنده هستند. اما پس از مدتی – بسته به کشور، این مدت می تواند از چند هفته تا نهایتا چند ماه متغیر باشد – تمام این جاذبه ها به موضوعی عادی تبدیل می شوند. آنگاه است که متوجه می شویم دلمان برای کسانی و چیزهایی تنگ شده که هیچوقت فکرش را هم نمی کردیم.

 

ناخودآگاه شروع می کنیم به معادل سازی برای دوستانی که در ایران داشته ایم. ممکن است یک فرد اسپانیایی را با یکی از دوستان صمیمی خود معادل قرار دهیم. کافی است شخصیت آنها اندکی مشابه باشد تا این معادل سازی صورت پذیرد. این موضوع کمی از دلتنگی ها می کاهد اما برای بعضی اشخاص از جمله پدر و مادر نمی توان هیچ معادلی پیدا کرد.

 

از دو هفته پیش از پرواز برگشت، چمدان هایم را آماده کرده بودم! چیزهای غیرضروری را در یک چمدان چیده و بی صبرانه منتظر بودم تا روز آخر، باقی وسایل را نیز در چمدان دوم قرار دهم.

چندین ماه بود که دور از همۀ دوستان و آشنایان و کسانی که دوستشان داشتم زندگی کرده بودم. هیچوقت فکر نمی کردم زمانی برسد که چهارشنبه سوری، روز اول عید و سیزده به در را در دفتر کار سپری کنم...

 

بالاخره روز آخر فرا رسید. پرواز ساعت چهار بعد از ظهر بود و من از هیجان از ساعت پنج صبح بیدار شده بودم. شروع کردم به جمع کردن وسایل باقی مانده. هر کدام از این وسایل خاطره ای را با خود به همراه داشتند:

 

قلیان عربی بزرگی که همان اوایل از یک مغازۀ قلیان فروشی در مرکز شهر (وسط البلد) خریده بودم و با هزار بدبختی آنرا پنهانی وارد هتل کرده بودم! قلیانی که رفیق سه شنبه های من بود در حین تماشای سریال Taken!

 

جایزه ای که در پایان پروژه بعنوان بهترین کارآیی (Best Distinguished Performance Award) از شرکت گرفته بودم و برایم بسیار باارزش بود.

 

سوغاتی های مختلفی که برای اطرافیان خریده بودم و بعضی از آنها را ماه ها در کمد نگاه داشته بودم. فهرستی داشتم از اشخاص و سوغاتی هایی که برایشان گرفته بودم، تا مبادا کسی از قلم نیفتاده باشد. انگار خودم را موظف می دانستم به همه ثابت کنم که به یادشان بوده ام.

 

صبحانه خوردم و سعی کردم خودم را با تماشای تلویزیون سرگرم کنم. چندین کانال ماهواره ای از تلویزیون هتل پخش می شد که اغلب آنها کانال های عربی بودند بعلاوۀ بی بی سی و چند کانال اسرائیلی و البته کانال شبخیز!

 

نمی توانستم در اتاق بمانم. بیرون رفتم و کمی در فروشگاه پایین هتل قدم زدم. چند قلم جنس غیرضروری خریدم تا یکی دو اسکناس درشت را خرد کنم.

 

بالاخره ساعت یازده شد. دیگر طاقت نداشتم. چمدان ها را برداشتم و رفتم پایین. کلید را به رسپشن تحویل دادم. برای آخرین بار به هتلی که چند ماه در آن اقامت داشتم نگاه کردم. به مغازه های اطراف که از هر کدام خاطرات بسیاری وجود داشت.

 

جلوی اولین تاکسی را گرفتم... "انا ارید الذهاب الی المطار"


 
25 مرداد 1386
تایلند: غذاهای عجیب غریب – ژوئن ۲۰۰۵

قبل از رفتن یکی از سوالاتی که ذهنم رو مشغول می کرد این بود که اونجا چی بخورم؟ دربارۀ غذاهای تایلندی زیاد شنیده بودم و بهم سفارش شده بود که هوس امتحان کردنشون به سرم نزنه!

 

تایلندی ها غذاهای متنوعی دارن که اغلب اونها با پلو سرو می شه. انواع برنج ها هم وجود داره: برنج سفید (شبیه برنج ایرانی)، برنج قرمز، برنج سیاه و ... . همراه برنج انواع خورشت ها که با مرغ یا گوشت درست شده هست که در برخی موارد به غذاهای ایرانی شباهت پیدا می کنن.

 

من دو روز در مقابل وسوسۀ امتحان کردن یکی از این غذاها مقاومت کردم و ناهار و شام رو توی مک دونالد و KFC می خوردم. اما روز سوم دلم رو به دریا زدم و وارد یه رستوران تایلندی شدم. منوی غذا رو که آوردن دیدم انتخاب غذا ساده تر از اون چیزیه که فکر می کردم. منو بیشتر شبیه جزوه بود: اسم غذا (یه اسم تایلندی که آدم به هیچ عنوان یادش نمی مونه!) به همراه مواد تشکیل دهنده و یه عکس بزرگ از هر کدوم!

 

با اینجال چند دقیقه طول کشید و گارسون دو بار اومد و رفت تا بالاخره موفق شدم یکی از آیتم های منو رو انتخاب کنم. چند دقیقۀ بعد که غذا رو آوردن دیدم کاملا شبیه عکس داخل منو هست: یه بشقاب بزرگ برنج قرمز به همراه خورشت گوشت تند (البته من که می گم تند، برای بقیه به معنی خیلی خیلی خیلی تند هست!). بشقاب خورشت شبیه مایع ماکارونی بود: گوشت چرخ کرده + فلفل دلمه ای و گوجه فرنگی و قارچ و یه سری سبزیجاتی که من اسمشون رو نمی دونستم. غذا به شدت خوشمزه بود ولی انقدر زیاد بود که نتونستم تا آخر بخورم.

 

از اون روز به بعد، تا آخر سفر هر روز ناهار و شام غذاهای تایلندی می خوردم و بر خلاف اینکه شنیده بودم اگه یه لقمه از اون ها بخوری می میری، نمردم!

 

البته توی بعضی رستوران ها غذاهای عجیب و غریبی هم پیدا می شد. عجیب ترین غذایی که دیدم یه چیزی بود به معنی "خورشت کرم پوسیده". توضیحی که زیرش نوشته بودن یه چیزی بود توی این مایه ها:

 

طالبی رو از وسط قاچ می کنیم و می ذاریم کنار دریا. انقدر می مونه تا توش کرم بندازه. وقتی داخل طالبی پر از کرم های سفید رنگ شد، ماده ای روشون می ریزیم که کرم ها بمیرن. بعدش اونا رو می ذاریم در معرض خورشید تا کرم ها بپوسن و تبدیل بشن به یه مایع شیری رنگ. وقتی به این مرحله رسید کرم ها رو از توی طالبی در میاریم، با گوشت چرخ کرده مخلوط می کنیم و می پزیم. بهشون انواع مخلفات رو اضافه می کنیم و با برنج تقدیم می کینم. نوش جان!

 

این غذا یکی از گرون ترین غذاهای منو بود!

 

دربارۀ نوشیدنی هم باید بگم که معروف ترین آبجوی تایلندی Singha هست که واقعا خوشمزه اس.

 

به نظر من وقتی آدم می ره مسافرت، باید از غذاهای همون جا هم بخوره و مزۀ اونها رو تجربه کنه. وگرنه اگه بخوایم توی سفر هم مدام همبرگر و پیتزا بخوریم، یه چیزایی رو از دست می دیم. غذای هر ملت نشونه ای از فرهنگشونه و از طریق اون می شه بعضی از زوایای زندگی اون ملت رو شناخت.


سایر نوشته ها