X
تبلیغات
مودیسه
سفرنامه حسام
  
 ماجرا ها، خاطرات و یادداشت های سفر
کشورها
تعداد بازدیدکنندگان : 527065



Instagram



Locations of visitors to this page



 
17 خرداد 1391
"یادداشت ثابت": ارتباط با خوانندگان وبلاگ و پاسخ به سوالات

سلام به همۀ خواننده های وبلاگ،

هدف من از ایجاد این وبلاگ به اشتراک گذاشتن تجربیاتیه که از سفرهای مختلف به دست میارم. قصد من اینه که در مورد هر کشور، هر شهر و هر جای دیدنی اطلاعاتی رو بدم که خودم بدست آوردم. اینکه تاریخچۀ فلان شهر چیه یا بهمان معبد رو چه کسی در چه قرنی ساخته چیزهاییه که به وفور در اینترنت وجود داره و برای خوندنشون باید به سایت هایی مثل TripAdvisor یا WikiTravel سر زد.

در ابتدا این وبلاگ بیشتر  جنبۀ شخصی داشت. قصدم این بود که خاطرات سفرهای مختلفم رو یک جایی ثبت کنم تا فراموش نشه. به همین دلیل از ابتدا بخش نظرات رو غیرفعال کردم. راستش هیچوقت فکر نمی کردم تعداد بازدیدکننده هام انقدر زیاد بشه!

هر روز دوستان زیادی به این وبلاگ سر می زنن و پست های مختلفش رو می خونن. حتی بعضی از خواننده ها گفتن که از روی بعضی پست ها پرینت گرفتن و در سفرهایی که داشتن ازشون استفاده کردن. این موضوع برای من باعث خوشحالیه.

تابحال خواننده های زیادی از طریق ایمیل، پیغام خصوصی یا کامنت سوالات خودشون رو دربارۀ سفر به کشورهای مختلف مطرح کردن و من هم تا جایی که تونستم به تمامشون جواب دادم... به هر حال من هم استرس قبل از سفر رو خیلی خوب درک می کنم!

این پست رو نوشتم برای تشکر از لطف دوستان و ارتباط با خوانندگان وبلاگ. بخش نظرات این پست رو باز می کنم تا از این طریق در ارتباط باشیم. 

لطفاً سوالات و موضوعات عمومی رو در بخش نظرات همین پست بنویسین و اگر سوال خصوصی داشتین آدرس ایمیلتون رو هم اضافه کنین تا کامنت رو پاک و جواب رو بطور خصوصی برای خودتون ایمیل کنم.

البته من قبلاً به یک سری از سوالات متداول خوانندگان جواب داده ام که می تونین اینجا بخونین، لطفاً قبل از ارسال سوال یک نگاهی بهش بندازین که شاید زودتر به جواب برسین.


عکس های بیشتر و اختصاصی رو در اینستاگرام من دنبال کنید: dehghani_hesam

این هم آدرس اون یکی وبلاگم: پلان های روزانه


موفق باشید. 

حسام دهقانی

برچسب‌ها: سفرنامه، سفر

 
3 خرداد 1395
لتونی: گشت نیم روزۀ شهری، اکران فیلم، اختتامیه – 30 آوریل 2016

شنبه روز مهمی بود. به این دلیل که قرار بود عصرش فیلم من در سالن اکران بشه و شب هم مراسم اختتامیه رو داشتیم. فیلم های حاضر در بخش مسابقه از کشورهای مختلف بودن و همه بسیار قوی و خوش ساخت.

طبق جدولی که بهمون داده بودن، صبح شنبه از ساعت 10 تا 2 بعد از ظهر برنامه گشت نیمروزۀ شهری بود در ریگا و صرف ناهار.

ساعت 10 در لابی هتل بودم. این بار تعدادمون خیلی بیشتر شده بود چون فیلمسازان و تهیه کنندگان دیگه ای هم برای شرکت مراسم اختتامیه خودشونو به ریگا رسونده بودن.

یک خانوم که راهنمای حرفه ای بودن ما رو به سمت اتوبوس هدایت کردن و گشت شروع شد. حدود بیست دقیقه در خیابان های ریگا گشتیم و ایشون دربارۀ شهر و تاریخچه اش و بناهای مهم برامون توضیح دادن.

بعد از اون در یکی از خیابان های معروف ریگا، که منطقه ای اعیان نشین و پر از ساختمان هایی با معماری باشکوه بود متوقف شد. پیاده شدیم و همراه خانم راهنما از ساختمان ها دیدن کردیم. خانه های این منطقه توسط معماران معروف و به سبک معماری Art Nouveau طراحی و ساخته شده بود. این سبک، تلفیقی است از معماری سنتی اروپای شرقی بعلاوه هنر مدرن قرن هجدهم. هر ساختمان داستان خودش رو داشت و بعضی از اونها به موزه هایی برای بازدید عموم تبدیل شده بودن.

جالب اینکه سرگئی آیزنشتاین، فیلمساز معروف اهل شوروی سابق و سازندۀ آثار معروف کلاسیک تاریخ سینما مثل رزمناو پوتمکین و اعتصاب، در یکی از همین خونه ها زندگی می کرد.

از جلوی سنگ یادبود کشته شدگان جنگ جهانی رد شدیم و بخشی از دیوار برلین که به یادگار در پارکی در ریگا نصب شده بود.

دوباره سوار اتوبوس شدیم و به سمت منطقۀ قدیمی شهر (حوالی هتل) برگشتیم. من البته طی قدم زدن های شخصی خودم بیشتر خیابون های اطراف رو دیده و کمی هم درباره شون خونده بودم، اما توضیحات خانم راهنما بسیار جالب بود. بعنوان مثال اینکه برای سنگفرش کردن این منطقه قانونی وضع کردن که هر کدوم از ساکنین هر روز که وارد منطقه میشه باید سنگی با خودش بیاره به اندازۀ سر خودش و اونو پشت دروازۀ ورودی شهر بذاره. شهرداری از همین سنگ ها برای سنگفرش کردن کوچه ها و خیابان ها استفاده کرد.

بناهای قدیمی این منطقه، به سبک اروپای قرون وسطا با معماری زیبا و نماهای رنگی، درست شبیه به فیلم های سینمایی هست و مهم اینکه تمام خانه ها و کوچه ها تا حد امکان بدون جلب توجه بازسازی شدن و اثری از خرابی و ریختگی و کثیفی دیده نمیشه.

ساعت یک و نیم گشت تموم شد و همراه گروه به یکی از رستوران های همون منطقه، که در واقع یک خونۀ قدیمی بود رفتیم. ناهار رو خوردیم و به هتل برگشتیم.

من دوش سریعی گرفتم، لباس پوشیدم و پیاده به سمت سالن سینما، که حدود 10 دقیقه با هتل فاصله داشت، رفتم.

سالن سینمای Splendid Palace بزرگترین و باشکوه ترین سالن سینمای شهر ریگا هست که قرار بود فیلم من ساعت 6 در این سالن نمایش داده بشه. قبل از اون برنامه های دیگه بود و فیلم های دیگه. من وارد سالن شدم و از اینکه قرار بود فیلمم در این سالن به نمایش دربیاد کمی استرس گرفتم! بیشتر نگران کیفیت نمایش بودم. با اینکه ما با تجهیزات حرفه ای کار کرده بودیم، اما تابحال فیلمم رو روی پردۀ به این بزرگی ندیده بودم.

فیلم های دیگۀ بخش مسابقه رو دیدم تا اینکه نوبت به فیلم من رسید. قبل از نمایش، همون آقای رئیس انجمن دوستی لتونی و ایران به همراه حدود بیست نفر از اعضای انجمن وارد سالن شدن و روی صندلی ها نشستن.

زمانی که فیلم شروع شد، برای چند ثانیه چشمامو بستم و فقط به صداش گوش دادم. بعد به آرومی چشمامو باز کردم و به پرده نگاه کردم. فیلم با کیفیتی فوق العاده روی پرده در حال پخش بود و سالن پر از جمعیت. فیلم من دربارۀ هنر ایرانی هست و در هفت شهر فیلمبرداری شده. وقتی فیلم با تصاویری از مسجد زیبای نصیرالملک در شیراز تموم شد همه جمعیت دست زدن و من نفس راحتی کشیدم که همه چیز به خوبی پیش رفت!

از سالن بیرون اومدم و با دوستانی که طی این چند روز پیدا کرده بودم صحبت کردم. اونها فیلم رو دیده بودن و بسیار دوست داشتن. تهیه کننده ای از اسپانیا بعد از دیدن فیلم علاقمند شده بود به سفر به ایران و دوستان دیگه از کروواسی و کانادا هم از هنر ایرانی تعریف کردن و گفتن اصلاً فکر نمی کردن در ایران چنین چیزهایی وجود داشته باشه.

اختتامیه، راس ساعت هفت و نیم در سالن دیگه ای شروع شد. مراسم با اجرای موزیک و حضور یک مجری پیش رفت و من کنار دوستان اهل کروواسی نشسته بودم. در رشتۀ بهترین فیلم کوتاه مستند، اسامی نامزدها رو خوندن که فیلم من هم جزوشون بود. بخش هایی از فیلم دوباره در سالن پخش شد. وقتی مجری نام برنده رو "حواس پنجگانۀ هنر" از ایران معرفی کرد برای یک لحظه باورم نشد! ولی وقتی دوربین های سالن روی من چرخید مطمئن شدم که درست شنیدم. جایزه رو دریافت کردم و روی سن تشکر کردم از اعضای هیات داوران که به این فیلم جایزه دادن. گفتم که متاسفانه اغلب جشنواره ها به فیلم هایی از ایران جایزه می دن که تصویری تلخ و تاریک از کشور نشون می دن، اما اینکه فیلمی که دربارۀ هنر و زیباییه نظرتون رو جلب کرده بسیار جای خوشحالیه. گفتم که ما در زبان فارسی ضرب المثلی داریم که میگه "از کوزه همان برون تراود که در اوست"، معنیش رو توضیح دادم و گفتم که هیات داوران و مردم توی سالن فیلم من رو دوست داشتن، فیلمی که دربارۀ زیبایی و هنره و این نشون میده شما خودتون هم به اندازۀ هنر زیبا هستین.

بعد از مراسم اختتامیه، که تا ساعت 10 شب طول کشید، شام خوردیم و به هتل برگشتیم. من علاوه بر لوح و جایزه، یک دسته گل بسیار بزرگ هم دریافت کرده بودم که واقعاً نمی دونستم باهاش چیکار کنم. وقتی به هتل رسیدم اول اونو به اتاقم بردم ولی بعد از چند دقیقه زنگ زدم به رسپشن و ازشون خواستم کسی رو بفرستن تا گل ها رو ازم بگیرن. فردا صبحش دیدم که اونها رو در گلدان زیبایی در لابی گذاشتن.

تا حدود ساعت 2 شب بیدار بودم و به کامنت ها و پیغام هایی تبریکی که در تلگرام و اینستاگرام دریافتت کرده بودم جواب دادم.

برنامۀ فردا آزاد بود و سفری بود نیم روزه به شهر یورمالا، کنار دریای بالتیک. هر کس که مایل بود باید ساعت 10 در لابی می بود. تصمیم داشتم برم، بنابراین سعی کردم بخوابم که صبح ساعت 8 بیدار بشم.


 
29 اردیبهشت 1395
لتونی: کلیسای جامع ارتودوکس، بازار محلی، برنامه های فستیوال – 29 آوریل 2016

ساعت 8 بیدار شدم و برای صبحانه به طبقۀ هفتم هتل رفتم. سالن رستوران بزرگ و با چشم اندازی زیبا به پارک و خیابان های روبرو بود. انواع خوراکی ها برای صبحانه وجود داشت که تعداد و تنوع بسیار زیاد سوسیس و ژامبون برام جالب بود.

بعد از صرف صبحانه به اتاق برگشتم و لباس پوشیدم تا برای اولین قرار کاری آماده بشم. از قبل هماهنگ شده بود که ساعت 10 صبح رئیس انجمن دوستی لتونی و ایران در لابی هتل به دیدارم بیاد. این آقا یک مرد روس تبار بود که در ریگا زندگی می کرد و بارها به ایران سفر کرده بود. من قصد ندارم در این سفرنامه به جنبه های کاری مسافرتم بپردازم، برای همین فقط در همین حد می گم که جلسه ای برگزار شد با حضور ایشون و سی نفر از اعضای انجمن. سوال های زیادی دربارۀ ایران و سفر به ایران پرسیدن که تا جایی که می تونستم بهشون جواب دادم و در نهایت ازشون دعوت کردم فیلم من رو که دربارۀ زیبایی ها و هنر ایران هست در سالن سینما ببینن. اونها خیلی علاقمند بودن که اصفهان، شیراز، مشهد و تبریز رو از نزدیک ببینن و جالب اینکه دربارۀ این شهرها اطلاعات بسیار خوبی هم داشتن.

بعد از جلسه، به همراه رئیس انجمن به دو تا از دیدنی های ریگا رفتیم. اول کلیسای حضرت مسیح که در واقع یک کلیسای ارتودوکس هست و مراسم مذهبی مختلف توش انجام میشه. این کلیسا معماری بسیار زیبایی داشت. داخل کلیسا رفتیم و شمع روشن کردیم و برای چند دقیقه ایستادم و مردم در حال دعا و نیایش رو تماشا کردم. چقدر آدم ها در حالت نیایش شبیه به هم هستن، مهم نیست پیرو چه دین و مذهبی باشن، همینکه داخل عبادتگاه میان و خدایی رو پرستش می کنن، اونها رو شبیه به هم می کنه.

بعد از کلیسا به پیشنهاد رئیس انجمن به بازار روز ریگا رفتیم تا محل اصلی خریدهای روزانۀ مردم شهر رو از نزدیک ببینم. در ریگا سوپرمارکت های بسیار بزرگی وجود داره اما بازار روز چیز دیگه ایه. پنج سولۀ بسیار بسیار بزرگ سرپوشیده که هر کدوم به یک چیز تعلق داره. سولۀ اول بازار ماهی فروشان شهره که مملو از ماهی های مختلفه، سولۀ دوم مخصوص میوه و سبزیجاته، سومی به گوشت و مرغ اختصاص داره، چهارمی به خشکبار و پنجمی به محصولات لبنی مثل شیر و ماست و پنیر و... .

هر سوله با یک در بزرگ به سولۀ مجاور راه داره و بعد از سولۀ پنجم، تعداد بسیار زیادی دستفروش در محوطۀ بیرونی بازار انواع جنس های مختلف رو می فروختن. من که خرید خاصی نداشتم اما خود اون آقا ماهی و نون و چیزهای دیگه خرید.

چون باید برای شرکت در برنامه های فستیوال به سالن سینما می رفتم، ساعت یک ظهر به هتل برگشتیم. قول داد که فردا به همراه تعدادی از اعضای انجمن برای تماشای فیلم به سالن جشنواره میاد.

من دوش سریعی گرفتم و برای برنامۀ بعدی که دیدار با مدیران چند شرکت فیلمسازی بود به سالن جشنواره رفتم. این برنامه از ساعت دو تا چهار طول کشید.

از سالن بیرون اومدم و کمی در خیابان های اطراف قدم زدم. یک فروشگاه بزرگ سوغاتی فروشی پیدا کردم و سری هم زدم به مرکز خرید بسیار بزرگی که همون نزدیکی بود. طبقۀ اول مرکز خرید یک سوپرمارکت بزرگ بود و طبقات بالاتر انواع فروشگاه های کیف و کفش و لباس.

نکته ای که در مورد سفر به اروپا وجود داره اینه که همیشه قیمت اجناس در سوپرمارکت های بزرگ زنجیره ای پایین تر از سوپری های توی شهره. این تفاوت قیمت گاهی به نصف میرسه و بنابراین بهتره اگر قصد خرید چند قلم جنس رو دارین به یکی از این سوپرمارکت ها سر بزنین. در ریگا سوپرمارکت زنجیره ای Narveseen همه جا دیده میشه؛ از ابعاد بسیار بزرگش در حد فروشگاه های شهروند و هایپراستار ما گرفته تا سوپری های کوچیکتر در حد بقالی های ما و دکه های خیلی کوچیک. Narveseen علاوه بر فروش مایحتاج روزانه، بلیت تراموا، اتوبوس و قطار هم می فروشه که خریدنش از این دکه ها بسیار به صرفه تر از خریدنش از داخل اتوبوسه.

ساعت پنج و نیم به هتل برگشتم، لباس عوض کردم و برای برنامۀ بعدی آماده شدم. قرار بود ساعت 6 عصر همۀ مهمونها در لابی جمع بشن تا برای صرف شام به رستوران بریم.

از اونجا که همۀ مهمون ها کارگردان یا تهیه کننده بودن، راس ساعت در لابی جمع شدن. رئیس فستیوال که از قبل در لابی منتظرمون بود یکی یکی باهامون خوش و بش کرد و وقتی جمع تکمیل شد به سمت رستورانی که خیلی به هتل نزدیک بود راه افتادیم.

برنامۀ صرف شام که با آشنایی با سایر فیلمسازها از کشورهای دیگه همراه بود، تا ساعت 10 شب طول کشید و برای ما پیش غذا، غذای اصلی و دسر آوردن که من مزۀ همه رو دوست داشتم.

ساعت 10 خداحافظی کردیم و به سمت هتل برگشتیم. من دوباره لباس عوض کردم و برای قدم زدن به خیابان های اطراف رفتم. چون فردا روز شنبه و در واقع شب تعطیل بود، خیابان ها پر بود از جمعیت توریست و خود اهالی شهر که در کافه ها و رستوران های کنار خیابون نشسته بودن و حرف می زدن. ساعت ده شب هم که هنوز هوا روشن بود و چیزی بود مثل ساعت 7 شب ما در طول تابستان.

من تا ساعت یازده و نیم بیرون بودم و بعدش به هتل برگشتم و کمی بعدش هم خوابیدم.


   1       2       3       4       5       ...       32    >>
سایر نوشته ها